#_به_من_بگو_لیلی_پارت_436
- نه خانوم. هنوز نیومدند.
- می تونم داخل منتظر بمونم؟
- بله بله... بفرمایید!
منتظر موند تا سرایدار در رو باز کنه. زیاد طول نکشید که مرد جلوی در اومد. راه رو به نسیم نشون داد و خودش سر کارش برگشت. با اینکه قبلاً اینجا اومده بود، احساس غریبگی می کرد. می دونست زندگی برای خدمه ی اینجا هم کار راحتی نیست، وقتی می دونستند چه فاجعه ای اینجا اتفاق افتاده. احساس سرما می کرد. یقه ی پالتو رو بالا کشید و وارد ایوان و سرسرای خونه شد. اگر ماهان سر می رسید باید دلیلی برای اومدن جور می کرد. می تونست روند درمان کارن رو بهونه کنه... وارد سالن خونه شد و بلند گفت: ببخشید!... سلام!
از طرف دیگه ی سالن همون خدمتکار قبلی، سمتش اومد و گفت: سلام خانوم.
با تعجب به نسیم نگاه می کرد. احتمالاً ماهان مردی نبود که پای زن ها به خونه اش باز باشه. زن جوون تری از راهروی انتهایی سالن داخل شد که دفعه ی قبل اینجا نبود. اون هم با تعجب نسیم رو برانداز می کرد. زن اول به خودش اومد و تعارف به نشستن کرد. پرسید: چی میل دارید خانوم؟
- هیچی. زحمت نکشید!
زن رو به زن جوون تر گفت: برو چایی بریز براشون!
زن جوون چشم گفت و رفت. زن مسن تر که کت و دامن بلند زرشکی پوشیده بود، به نسیم گفت: ماهان خان امروز دیر میان. خبر نداشتید؟
- نمی دونستم تا کی بیرونند.
- بله. من الان به موبایل آقا زنگ می زنم...
romangram.com | @romangram_com