#_به_من_بگو_لیلی_پارت_435
- پدر و مادر ها فکر می کنند، بچه ها وقتی بزرگ شدند همه چیز یادشون میره... ولی شاید بزرگ شدنی در کار نباشه.
- کارن!
- غزاله حق داشت بچه رو با من تنها نذاره.
- کارن این حرف رو نزن!
کارن فقط دستی روی چشم هاش کشید و حرفی نزد. بی توجه به نسیم پشت فرمون نشست. خم شد و سرش رو روی فرمون گذاشت. نسیم بهش فرصت فکر کردن داد و تنهاش گذاشت. کارتن ها رو یکی یکی داخل انبار برد و دوباره سمت ماشین برگشت. کارن بی حال به صندلی تکیه داده و به توپ چسبونده به شیشه، خیره نگاه می کرد. نسیم در ماشین رو باز کرد و گفت: خودت رو سرزنش نکن! همه ی باباها بعضی وقت ها بداخلاق میشن.
و با فکر کارن توی نقش بابا لبخند زد. کارن ضربه ای به توپ زد تا تکون بخوره. نگاهش رو از توپ گرفت و به نسیم دوخت. گفت: نه همه. مثلاً ماهان...
نسیم پلک هاش رو روی هم فشاری داد و باز کرد. پرسید: با جدل شما دو تا کسی زنده نمیشه!... چرا انقدر همدیگه رو می کوبید؟!!
- مگه اون هم من رو می کوبه؟
پوزخندی زد و ادامه داد: شاید چون زنی که دوست داشت، من رو انتخاب کرد.
نسیم برای چند ثانیه به صورتش زل زد. کنجکاو شده بود ولی چیزی نپرسید، در عوض تصمیمی گرفت که بعد از تموم شدن کارش تو دفتر پرچمی و خداحافظی، عملیش کرد. سوار ماشین شد و یک راست به طرف ویلای خانوادگی ماهان روند. از پرچمی شنیده بود که ماهان برای کاری به پاکدشت رفته، می دونست احتمالاً تا شب به خونه برنمی گرده. امیدوار بود که بتونه بدون جلب توجه یه پرسجوی ساده از خدمه ی خونه بکنه و سوال های لعنتی ذهنش رو به جواب برسونه. نمی تونست ناراحتی کارن رو حس کنه و بی تفاوت بمونه. نسیم حتی برای غزاله هم بدجوری متاسف بود... ماشین رو جلوی در ویلا پارک کرد. زنگ زد و بعد از مدت کوتاهی صدایی از پشت آیفون جواب داد: بله؟
نسیم سمت دوربین چرخید و گفت: من محسنی هستم، چند وقت پیش با دکتر شفیق اومده بودم.
زن نسیم رو شناخت و نسیم سریع پرسید: آقا ماهان تشریف دارند؟
romangram.com | @romangram_com