#_به_من_بگو_لیلی_پارت_434
- من بچه نیستم که با کسی قهر کنم.
- با من می کنی.
نسیم سری تکون داد و سمت بقیه ی کارتن ها رفت. کارن ناگهان ساکت شده بود، با کنجکاوی نگاهی به طرفش انداخت. به نقطه ای توی ماشین زل زده بود. نسیم برای لحظه ای خیال کرد واقعاً آسیبی به ماشین زده. کارتن رو پایین گذاشت و با احتیاط به طرف ماشین رفت. کارن هنوز چشم نچرخونده بود. نسیم پرسید: چی شده؟
جواب نداد. جلوتر رفت و رد نگاه کارن رو دنبال کرد. چشمش به توپ کوچیک چهل تیکه ای افتاد که هم اندازه ی توپ پینگ پونگ بود. با زنجیری به چسبونک وصل می شد. انگار موقع جا به جایی، از زیر صندلی ها بیرون اومده بود. نسیم نپرسیده هم می دونست که توپ مال کیه ولی جرأت حرف زدن نداشت. کارن خیلی غمگین به توپ نگاه می کرد. بالاخره چشم ازش برداشت و به طرف نسیم برگشت. لبخند محوی زد و گفت: من خوبم.
نسیم سر تکون داد و عکس العمل کارن رو بررسی کرد. اگر همون آدم اوایل آشناییشون بود، توپ رو توی جوی آب مینداخت و بعد سر زمین و آسمون غر می زد، ولی دست دراز کرد و توپ رو برداشت. توی دستش چرخوند و گفت: هیچوقت نمی تونم فراموشش کنم.
- نباید هم فراموشش کنی... هیچکس بچه اش رو فراموش نمی کنه!
- این رو از توی سوک سوک در آورده بود. دو ساعت گریه کرد که بچسبونم رو شیشه ی جلو. من از این چیزها بدم می اومد؛ ازش گرفتم، پرتش کردم عقب.
نفسش رو بیرون فرستاد و توپ رو توی مشتش فشار داد. دوباره چشم هاش سرخ شده بود و قلب نسیم بی اختیار فشرده می شد. درگیری عاطفی حین درمان، خیلی غیرحرفه ای بود و نسیم نمی دونست چطور تمومش کنه! کارن دوباره با صدای گرفته گفت: کامیار کوچیکم رو زدم.
- ...
- یعنی هیچوقت من رو می بخشه؟
نسیم روی شونه اش دست گذاشت و گفت: معلومه که می بخشه، بچه ها مهربون ترند.
romangram.com | @romangram_com