#_به_من_بگو_لیلی_پارت_433
- خیلی هم بهت میاد!
کارن خنده ی کوتاهی کرد و جواب داد: مجنون که اسم نیست.
- «فرهاد» خوبه؟
- فرهاد چه ربطی به لیلی داره؟
- همین که «کارن» نباشه، یعنی ربط داره!
کارن ساکت شد. چند ثانیه به هم نگاه کردند و بعد نسیم کارتن رو دوباره برداشت و برد. شاید واقعا حسش توی چشم هاش پیدا می شد و به کارن چیزی می فهموند که گاهی اینطوری بی پروا نگاه می کرد. نسیم از این ضعف ناخودآگاهش در مقابل این مرد متنفر بود. سمت ماشین برگشت. کارن داشت کارتن آخر رو بیرون می آورد. نسیم به طرفش رفت و گفت: خودم می برم.
- خیله خب حالا... فهمیدیم نیازی به من نداری!
- گفتم می برم.
کارتن رو سمت خودش کشید که بلند کنه ولی کارن دوباره کارتن رو عقب برد. نسیم می خواست حداقل تو این مورد ثابت کنه که حرف، حرف اونه. حالا که همه ی بسته ها رو برده بود، آخری رو هم می برد. کارتن رو محکم تر کشید. لبه اش به زیر صندلی ها گیر کرد و صدایی داد. کارن با چشم های غرق خنده گفت: شکستی! خسارتش رو می خوام... وضع مالیت هم که خدا رو شکر خوبه.
- ...
- کارتخوان بیارم؟
لبخند کجی روی صورت نسیم نشست و کارتن رو برداشت. کارن آروم خندید و عقب نشینی کرد. دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت: آشتی کردیم، نه؟
romangram.com | @romangram_com