#_به_من_بگو_لیلی_پارت_43

صدای آهسته ای از پشت یکی از درهای همکف شنیده شد: کیه؟

- از طرف موسسه ی «امام عصر» اومدم.

صدای فرو ریختن چیزی روی زمین شنیده شد... بعد صدای جا به جایی... همیشه و همه جا وضع همین بود. هیچ کس از حضورشون استقبال نمی کرد. انگار برای مقاصد شوم شخصی اینجا اومده باشند، نه قصد کمک! پسر بیست و پنج – شش ساله ای جلوی همون در ظاهر شد. ماهان زیر لب گفت: عاشق این قسمتشم!

پسر با اخم و صدایی که می کشید، گفت: چی می خوایید؟!

نسیم لبخندی به چشم های پر شیطنت ماهان زد و جواب داد: درباره ی بچه هاتونه.

پسر آهی کشید و گفت: الان میام.

دوباره داخل اتاق رفت و صدای پچ پچ با کسی شنیده شد. ماهان با صدای آهسته اما هیجان زده گفت: این بچه ی هشت ساله داره؟!!

- سه تا!

- واووو... احساس پیری بهم دست داد. من هنوز زن هم ندارم.

هر دو آروم خندیدند. پسر برگشت. در حالیکه پاهاش رو با دمپایی روی موزاییک ها می کشید، به طرفشون اومد و گفت: بله؟

- من اومـ...

- چند روز پیش مادرشون زنگ زد! مگه قرار نبود باهاش حرف بزنید برگرده؟

romangram.com | @romangram_com