#_به_من_بگو_لیلی_پارت_42
حرف هاش منطقی بود. نسیم سر تکون داد و گفت: چشم بیشتر دقت می کنم.
در ماشین رو باز کرد و همزمان ادامه داد: همین جا منتظر باشید! زیاد طول نمی کشه.
ماهان چشم های تیره اش رو درشت کرد و گفت: من هم میام!
- نه، تا همین جا هم زحمت کشیدید... اگه ماشینم تعمیرگاه نبود، مزاحم نمی شدم.
- این چه حرفیه؟ تو تنها داوطلب اون موسسه نیستی!
- می دونم. ولی شما به اندازه ی کافی دردسر داری... یه بار سنگین اونجا رو دوش شماست. نمی خوام پرونده ی من هم اضافه بشه.
ماهان بی توجه به صحبت نسیم پیاده شد. ماشین رو قفل زد و همراه نسیم داخل کوچه پیچید. چند متر مونده به در سبز رنگ، گفت: من ساعت هایی که کارم با موکل هام تموم میشه، برای موسسه وقت میذارم. پس دردسری نیست... هر وقت لازمم داشتی خبر بده، ملاقات هام رو جا به جا کنم!
لبخند بزرگی روی صورت نسیم نشست. آدمی که باهاش تو این کوچه ی خرابه قدم می زد، کم کسی نبود. یه حقوقدان که مدرکش رو از کانادا گرفته بود و همون جا زندگی و کار می کرد. هیچ تعهدی برای وقت صرف کردن داخل یه موسسه خیریه و رو انداختن به آشناهای خانوادگی برای رفع مشکل مردم نداشت. نسیم جواب داد: سعی می کنم دیگه پرونده های اینجوری رو نگیرم.
- نه منظورم این نبود... کافیه من یا آقای صدیقی رو همراهتون ببرید! همین.
نسیم فقط لبخندی زد. گفته بود خودش یا آقای صدیقی که بیشتر از 60 سال داشت، نه کس دیگه. اظهار نظری نکرد. هر دو جلوی در ایستادند که لاش باز بود و یه دمپایی پلاستیکی، جلوی بسته شدنش رو می گرفت. با نگاهی به ماهان، در سنگین فلزی رو هل داد، وارد راهروی نمور خونه ی جنوبی شد و صدا زد: آقا محمود!
چند قدم روی موزاییک های چرب و دوده گرفته برداشت و دوباره صدا زد. ماهان هم همراهش حرکت کرد. بلندتر گفت: کسی نیست؟
romangram.com | @romangram_com