#_به_من_بگو_لیلی_پارت_41

کارن حالا آروم تر شده بود. نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. امکان نداشت هفته ی دیگه پاش رو اینجا بذاره!

6

ماهان ماشین رو نزدیک کوچه ی باریک پارک کرد و گفت: همین جاست؟

- بله.

- قبلاً هم اینجا باهاش حرف زدی؟

- بله. یه بار اینجا... یه بار هم خودش اومده بود موسسه، خانوم پرچمی هم بود.

نگاهی به خونه های قدیمی با آجرهای رنگ و رو رفته انداخت و جدی تر گفت: خانوم محسنی! هر جا که موسسه آدرس میده نرو! اینجا که مناسب یه خانوم جوون تنها نیست. اگر من نیومده بودم چی؟

نسیم به مرد جوونی که کنارش روی صندلی راننده نشسته بود، لبخند زد و خیالش رو راحت کرد: نه، این خبرها هم نیست. من تو اهواز به منطقه های بدتر از این سر زدم.

- احتمالاً تو اهواز بافت شهری یه منطقه همینه... ولی اینجا، اینطور زندگی ها غیر طبیعیه.

نسیم به بیرون از شیشه های ماشین چشم چرخوند. کمی به ماهان حق می داد ولی چه کاری از دستش بر می اومد؟ مسئولیت این پرونده رو قبول کرده بود. قرار هم نبود که گفتگو رو زیاد طول بده. نمی تونست فقط به خاطر خطرناک بودن این محله، سه تا پسربچه ی 8 ساله رو به امون خدا ول کنه. ماهان ادامه داد: تازه تو تنها هم زندگی می کنی!

- دیگه دارید من رو می ترسونید.

- نه، فقط گفتم که حواست جمع باشه. داوطلب های مرد بهتر از پس این کیس ها بر میان.

romangram.com | @romangram_com