#_به_من_بگو_لیلی_پارت_40


کارن متوجه دستش شد و فوراً انگشت هاش رو از دسته صندلی جدا کرد. این دختر واقعاً کی بود؟ چی می خواست؟ سر تکون داد. نه اجازه نمی داد. تازه بعد از ماه ها تونسته بود با خودش کنار بیاد و آروم بگیره، اجازه نمی داد این دختر یا هر آدم دیگه ای زخم کهنه رو باز کنه. دختر گفت: من به متافیزیک علاقه دارم ولی غیبگو نیستم که تک تک واژه هام صدق کنه!

کارن لحن آروم و نگاه اطمینان بخشش رو نادیده گرفت. اصلاً نمی خواست به خودش مجالی برای فکر کردن به این حرف ها بده. فکر کردن به این دختر... دستش رو مشت کرد تا حضور حلقه رو توی انگشتش حس کنه و احساسات رو کنار بذاره. بعد از جاش بلند شد و کتش رو برداشت.

- ساعت جلسه تون هنوز تموم نشده.

- به جهنم!

- لطفاً برگردید سر جاتون!

بی توجه به طرف در اتاق رفت. دختر از جاش بلند شد و گفت: اینطوری هیچی حل نمیشه، جلوی کی مقاومت می کنید؟ من؟

فکر می کرد کیه که کارن بخواد جلوش مقاومت کنه!! روی دستگیره ی در کوبید ولی باز نشد. دوباره دستگیره رو کشید، بعد سمت دختر چرخید و گفت: یعنی چی؟! دادی از بیرون در رو قفل کنه؟

- این همه بدگمانی برای چیه؟

کارن باز دستگیره رو کشید و رو به بیرون داد زد: باز کن ببینم!!

در چوبی قدیمی از تکون خوردن به لرزه افتاده بود و اعصاب کارن رو بیشتر تحریک می کرد، دختر چند قدم برداشت و دستش رو روی دستگیره گذاشت که به جای دستگیره روی دست کارن نشست. کارن با بیشترین سرعت دستش رو پس کشید. از این وضعیت خوشش نمی اومد. چرا این زن دست از سرش برنمی داشت؟ در از لرزه ایستاد و محسنی گفت: در قفل نیست، ولی شما انقدر به اعصابت مسلط نیستی که بازش کنی... می خوای اجازه بدم جراحی کنی؟!!!

آروم دستگیره رو پایین داد و چفت در باز شد. کارن هنوز تند تند نفس می کشید و باورش نمی شد هر بار یه گزک دست این زن میده. واقعا چه اش شده بود؟ هنوز به چشم های هم خیره بودند. محسنی در رو کامل باز کرد و در حالیکه به طرف میزش می رفت، گفت: برای امروز کافیه. هفته ی دیگه می بینمتون!


romangram.com | @romangram_com