#_به_من_بگو_لیلی_پارت_39
- ...
- من نمی دونم چه اتفاق هایی افتاده ولی می دونم که شما داری با خودت کلنجار میری. یه تیکه از وجودت فقط مسئولیت همون یه قدم رو قبول می کنه... تیکه ی دیگه می دونه مقصر تمام اون فاصله شمایی!
همون لحظه سریع سرش رو بلند کرد و به چشم های کارن زل زد. چیزی درون قفسه ی سینه ی کارن فرو ریخت. قادر به صحبت نبود. دختر ادامه داد: می دونی اگر تقصیر رو به گردن بگیری، تعادل زندگیت به هم می ریزه... پس سعی می کنی کلاً صورت مسئله رو پاک کنی و بگی هیچ مشکلی نیست.
کارن با چشم های درشت شده از تعجب، لب باز کرد اما معطل موند. دختر پرسید: اینطور نیست؟
بی حرکت به صورت دختر خیره شده بود. می خواست چی رو ثابت کنه؟ مثل پیشگوهایی که برای جلب اعتماد، اول از گذشته حرف می زنند... سر بسته به چیزهایی اشاره کرده بود که امکان نداشت کسی بدون تحقیق ازش خبر داشته باشه. پرسید: یادمه گفته بودی پرونده رو نخوندی!
- هنوز هم میگم.
کارن پوزخند زد. باور نمی کرد. این دختر فقط داشت بازیش می داد تا تحت تأثیر قرارش بده. خیلی راحت می تونست بگه که درباره علت اینجا اومدن کارن توی پرونده خونده اما در عوض داشت دروغ می گفت. کارن از دروغ گفتن متنفر بود. اون رو به یاد خودش و همه کارهایی که کرده بود، مینداخت... همه ی زندگی کارن یه دروغ بزرگ بود.
- تو پرونده هیچ چیز موثقی نیست، ولی تو رفتار شما هست.
زندگی کارن خیلی هم خصوصی نمونده بود. دوباره پرسید: از جاهای دیگه چیزی خوندی یا شنیدی؟
- خودتون جوابش رو می دونید!
- حرف هات دو پهلو بود... برای هر کسی می تونه صدق کنه.
- پس فشار انگشت هاتون به خاطر چیه؟
romangram.com | @romangram_com