#_به_من_بگو_لیلی_پارت_38
دختر روی صندلیش به جلو خم شد و در حالیکه به میز تکیه می داد گفت: پس اعتماد نکن! بلند شو تمام دفتر رو بگرد، گوشیم رو بگیر... هر چیز مشکوکی دیدی، برو کلانتری شکایت کن!
- ...
- اما بعدش باید همه چیز رو بگی تا من بتونم کمک کنم... واضحه که مسئله های حل نشده داری. تا باز نشه، از امضای من خبری نیست.
کارن از این همه سماجت خنده اش گرفته بود. نمی دونست چی باید جواب بده. از یه طرف نمی خواست دوباره مسئله به دفتر دکتر مجیدی بکشه، از طرف دیگه نمی تونست همه ی زندگیش رو برای یه غریبه بریزه رو دایره... دختر ادامه داد: به هر حال... من پرونده ی شما رو قبول کردم و هر طور شده به نتیجه می رسونم. مطمئن باشید اون موقع نمی تونید اعتبار شغلیم رو انقدر راحت زیر سوال ببرید.
کارن پوزخندی زد و گفت: من با اعتبار شما کاری ندارم. این جلسه ها رو میام، شما هم نصیحت هات رو می کنی... همین و بس!
دخترکمی آب از بطری آب معدنی، برای خودش ریخت و بطری رو تعارف کرد. کارن با دست رد کرد. فقط همین رو کم داشت که بطری رو این وسط سر بکشه! دختر جرعه ای از لیوانش نوشید و شروع به صحبت کرد: باشه. بذار من حرف بزنم... شنونده بودن هم گاهی وقت ها کمک می کنه.
این دقیقا چیزی بود که کارن می خواست. انقدر توی سمینارهای کسالت آور شرکت کرده بود که دیگه به آروم نشستن و فقط گوش دادن، عادت داشت. با تایید لبخندی زد. دختر دست هاش رو روی پاهاش آزاد گذاشت و سرش رو پایین انداخت. بعد از چند ثانیه سکوت مطلق، با صدای آهسته ای که بی شباهت به صحنه های احضار روح فیلم ها نبود، گفت: وقتی دو خط همدیگه رو قطع می کنند و فاصله می گیرند، تو نقطه ی رأس زاویه، اون فاصله زیاد نیست... ممکنه حتی زاویه انقدر کوچیک باشه که اصلاً به حساب نیاد.
- ...
- ولی وقتی از نقطه دور میشیم، اون فاصله تازه خودش رو نشون میده. یه تیکه فضای خالی که با هیچ چیز نمیشه پرش کرد.
- ...
- حکایت شما همینه. شما وقتی قدم اول رو برداشتی، فاصله اونقدری نبود که نگرانت کنه. اما به جایی کشید که خودش رو نشون داد.
romangram.com | @romangram_com