#_به_من_بگو_لیلی_پارت_427
- فعلاً آره... اگر بتونیم کمک دولتی هم بگیریم که دیگه بهتر؟
- اهوم.
- من هم می تونم...
چند ضربه به در خورد. هر دو سمت در دفتر نگاه کردند و حرف پرچمی ناتموم موند. کارن توی چارچوب ایستاده بود. برعکس همیشه از اون ماسک کذایی خبری نبود. نسیم روش رو برگردوند و به برگه های توی دستش نگاه کرد. صدای کارن رو شنید: میشه چند لحظه خانوم محسنی رو قرض بگیرم؟
نسیم سرش رو بلند کرد و خانوم پرچمی نگاه معنی داری به نسیم انداخت. بعد از افتضاح توی رستوران، حتی یه زنگ هم برای عذرخواهی نزده بود و نسیم خیال می کرد، امروز به موسسه نمیاد... ولی زودتر از همیشه اومده بود. سلام نکرده بودند، کنار هم نرفته بودند، حالا می خواست نسیم رو قرض بگیره!!! خانوم پرچمی جواب داد: اجازه ی ما هم دست ایشونه.
و به نسیم لبخند زد. نسیم جواب لبخندش رو داد و از جاش بلند شد. اصلاً نمی خواست جوری رفتار کنه که کسی از دعوای بینشون بویی ببره. وقتی در رو پشت سرش بست، منتظر به کارن خیره شد که بعد از یک دقیقه به حرف اومد: از اینجا رفتم اون سر دنیا، همه ی کارتن ها رو بار زدم، آوردم... با ماشین خودم!
- خب؟
- خب؟؟!!... خسته شدم.
- می خواستی نری.
- عوض تشکرته؟
- مگه واسه من کردی؟ خانوم مدیر ازت خواست، می تونستی بگی «نمی تونم».
- آخرش هم همینه دیگه.
romangram.com | @romangram_com