#_به_من_بگو_لیلی_پارت_424
مشخص بود که گفتگوی کارن با روزنامه، به چشمش خورده. کارن سر تکون داد و زن گفت: ببخشید مزاحم شدم. بفرمایید!
- خواهش می کنم. ممنون.
زن رفت. کارن گمان نمی کرد، جریان زندگیش تا این حد پخش شده باشه. لیلی گفت: دیدی سخت نیست؟ این خانوم فردا به همه ی دوست هاش خبر میده که همون آقای دکتر تو تلویزیون رو دیده و چقدر هم که آدم فروتنیه!!
کارن آروم خندید و شونه بالا انداخت. دوباره مشغول خوردن شدند.
بعد از پنج دقیقه کارن پرسید: درباره ی اون همسایه ات چکار کردی؟
لیلی جوری نگاه کرد که انگار موضوع رو از ته چاه بیرون کشیده. کارن دوباره به یاد شب جمعه افتاد که از خودش ضعف نشون داده بود. تو شرایط عادی ماجرا رو زیر سبیلی رد می کرد ولی این شرایط مربوط به لیلی بود، مربوط به مشاورش. قرار نبود به زنی نزدیک بشه. می ترسید این دختر جور دیگه ای به قضیه نگاه کنه و نیازهای گاه و بی گاهش رو به عشق و عاشقی ربط بده. حداقل خوشحال بود که قبل از کار دادن دستش، تونسته پسش بزنه! لیلی خیلی خونسرد به حرف اومد: یه جورایی تهدیدش کردم که اگر تکرار کنه، هم به پلیس خبر میدم، هم به زنش.
- اگر آدم باشه از اون ساختمون اسباب کشی می کنه.
- نمی دونم.
- این دفعه که خانواده ات اومدند...
- نه، نمی خوام نگرانشون کنم.
- پس چفت و بست خونه ات رو محکم کن!
romangram.com | @romangram_com