#_به_من_بگو_لیلی_پارت_422
- ...
توجه کارن به میز نزدیکشون بود. خانواده ای که هر پنج نفرشون به کارن زل زده بودند. اما لیلی به خودش زحمت نگاه کردن نداد. کارن گوشیش رو بیرون آورد و خودش رو سرگرم کرد. لیلی هم مشغول همین کار شد. حتی بعد از آوردن سفارششون هم، جو بینشون سنگین بود. کارن با تردید شروع به خوردن کرد. هرچند غذا اونجوری که تصور می کرد، بد نبود ولی اشتهایی براش نداشت. از غذا خوردن توی سکوت خوشش نمی اومد. نگاهی به میز کناری انداخت و برای اینکه سر صحبت رو باز کنه گفت: فکر می کنم من رو تو تلویزیون دیدند.
لیلی بالاخره سرش رو بلند کرد و نگاه بی تفاوتی به اون خانواده انداخت. به حرف اومد: باید بهشون لبخند بزنی.
کارن ابرویی بالا انداخت و لیلی بدون نگاهی بهش، اضافه کرد: مردم همیشه انتظار دارند بهشون لبخند بزنی!!
انگار بیشتر در مورد خودش حرف می زد تا کارن.
- من برای خودم هم وقت ندارم... چه برسه به مردم.
- تو این عصر، روابط عمومی حرف اول رو می زنه.
- من بدترین روزهای عمرم رو گذروندم؛ از چیزی نمی ترسم.
لیلی چشم از دیس غذا برداشت و به چشم های کارن زل زد.
- وقتی می تونیم یه دوست بزرگ داشته باشیم، چرا یه دشمن بزرگ بسازیم؟
کارن از اینکه لیلی رو به حرف واداشته، خوشحال بود. با لحن شوخ گفت: من لبخند بزنم حله؟
romangram.com | @romangram_com