#_به_من_بگو_لیلی_پارت_421
- چون اون بود که بی جا کشش داده بود؛ نمی خواست کات کنیم. وگرنه اصلاً کسی نمی فهمید، من که بهش قولی نداده بودم!!... حالم از همه ی زن ها به هم می خوره!
لیلی خیلی ناگهانی ساکت شد. برای کارن اهمیتی نداشت. اون هم یکی مثل بقیه بود که به وقتش زهرش رو می ریخت. به ماشین رسیدند. بدون هیچ حرفی سوار شدند. بعد از خروج از قبرستون و ده دقیقه رانندگی توی سکوت، کارن پرسید: کدوم رستوران بریم؟
لیلی جواب نداد. نگاهش کرد. چشمش به اون طرف شیشه بود. به هوای ابری نزدیک غروب. دوباره پرسید: کجا بریم؟
لیلی سرسری جواب داد: فرقی نداره.
الان وقت نازخری و منت کشی نبود. کارن اگر دلش می خواست استاد چرب زبونی بود ولی الان حوصله نداشت. بیست دقیقه بعد جلوی یه رستوران معمولی توی مسیر نگه داشت.
وقتی رو به روی هم پشت میزی تو طبقه ی دوم نشستند، لیلی هنوز هم ساکت بود و از چهره اش می شد خوند که دوست نداره اونجا باشه. این اولین بار بود، با زنی بیرون اومده بود که دوست نداشت کنار کارن باشه! حتی موقع سفارش غذا منو رو باز نکرد و غذای کارن رو سفارش داد. منتظر غذا بودند که کارن سکوت رو شکست: قبلاً اینجا اومدی؟
قرارهای شام کارن همیشه تو هتل انجام می شد. بعد از دوران دانشجویی دیگه به رستوران های معمولی سر نزده بود. لیلی فقط گفت: نه!
- فکر نکنم غذاش تعریفی داشته باشه.
- ...
- گرسنه ات نیست؟
- ...
- چرا اون ها اینطوری نگاه می کنند؟
romangram.com | @romangram_com