#_به_من_بگو_لیلی_پارت_419
سایه ای روی زمین افتاد. روی نوری که از در باز، به سنگ های کف افتاده بود. کارن همچنان آروم نشسته بود. سایه نزدیک تر اومد و کنارش نشست. دستی روی شونه اش گذاشت.
- خوبی؟
- به نظر خوبم؟
- طبیعیه که نباشی!
ماشین رو از ب*غ*ل کارن بیرون آورد. کارن مقاومتی نکرد. دوباره گوشه ای، کنار عکس و گل ها برش گردوند.
- بیا بیرون! اینجا خیلی سرده.
سرد بود یا نه؟ کارن اصلاً دقت نکرده بود. از جاش بلند شد و برای لحظه ای ثابت ایستاد تا سرگیجه اش از بین بره. لیلی زیر ب*غ*لش رو گرفت و بازوش رو به طرف بیرون کشید. با هم سمت در رفتند اما کارن نزدیک در ایستاد و به عقب برگشت. با نگاهی به سنگ ها، دندون هاش رو با حرص روی هم فشار داد. بعد م*س*تقیم سمت گل های بالای سر غزاله رفت و از شاخه بلندش کرد. محکم روی سنگ کوبید. سبد و تزیین گل ها از شاخه ها جدا شد و گوشه ای افتاد. باز گل ها رو برداشت و کارش رو تکرار کرد تا کاملاً از هم پاشید. لگدی روی سبد زد و به طرف در رفت. از جلوی لیلی که توی سکوت فقط تماشا کرده بود، گذشت و بیرون رفت. توی هوای خنک نفسی تازه کرد و سراغ نزدیک ترین شیر آب رفت تا آبی به صورتش بزنه.
چند دقیقه بعد لیلی کنارش اومد و دستمالی به طرفش نگه داشت. گرفت و صورتش رو خشک کرد.
- الان بهتری؟
- آره.
- لباس هات خاکیه.
گرد و خاک لباس هاش رو تکوند، بین موهاش دست کشید و سمت بالا مرتبشون کرد. نگاهی به ساعت انداخت، یک ساعت گذشته بود.
romangram.com | @romangram_com