#_به_من_بگو_لیلی_پارت_418
- ...
- اگر بیشتر بخواد، همونی رو که داره هم از دست میده!
- ...
- حتی اگر دلش...
- ...
- متوجه منظورم میشی؟
و امیدوار بود که لیلی بفهمه داره در مورد اون شب حرف می زنه. لیلی سری تکون و با گفتن یه جمله، بلند شد. «هر چیزی که تجربه می کنیم، قانون مسلم دنیا نیست».
سمت در سنتی مقبره رفت که طرح چوب بود. قفل آویز و بعد قفل در رو باز کرد. در رو به عقب هل داد و به کارن زل زد. کارن با اکراه بلند شد. جلوی در لیلی به داخل اشاره کرد و گفت: تنهات میذارم... اشک ها غم ها رو می شورند، به خاطر همین عزاداری می کنیم.
کارن نفس عمیقی کشید و وارد شد. مادر غزاله برای فاتحه خوندن سر قبر شوهر اولش می اومد. چند باری هم کارن همراهشون اومده بود. خودش و شوهرش رو اینجا دفن نکرده بودند، چون پدر غزاله ارتباط خونی با غریب نوازها نداشت. ای کاش برای روزهای مراسم کامی، تهران مونده بود و مانع می شد که ماهان پسرش رو به همچین جای تاریک و غمگینی بیاره.
کلید برق رو زد. مثل همیشه لامپ سوخته بود. آدم های زیادی ایران نبودند که به اینجا سر بزنند. در واقع سالی دو سه بار هم کسی سراغش رو نمی گرفت. کارن دوباره نفسی کشید و سمت سنگ هایی رفت که از دیدنشون وحشت داشت. دو تا سنگ کتیبه ای هم اندازه و مشکی. هر طرف پر از گل های مصنوعی خاک گرفته. بالای سر کامیار نشست و روی سنگ دست کشید. لایه ی عمیقی از گرد و غبار کنار رفت و اسمش واضح تر شد. چیزی به قلب کارن چنگ انداخته بود. چیزی مثل قلاب... هر لحظه فشارش بیشتر می شد. نه... کامی نباید اینجا می اومد. کامی از تاریکی می ترسید. این دخمه جای کامی نبود. بغضش ترکید و زیر گریه زد. کامی یه دقیقه هم تنها نمی موند. برای اینکه جایی مثل اینجا باشه، خیلی کوچولو بود. دستمالی بیرون آورد و روی صورتش کشید. نگاهش روی قاب عکس بالای سنگ ها مکث کرد. غزاله ای که کامیار رو ب*غ*ل کرده بود. کامیار با اون صورت بچگونه و مظلوم که چشم های همرنگ کارن داشت. این بچه وسط دنیای بزرگترها چه گ*ن*ا*هی کرده بود؟ ماشین قرمزی که دوست داشت کنار قاب عکس جا خوش کرده بود. کارن ماشین رو توی اتاقش پیدا نکرده بود، نمی دونست ممکنه اینجا باشه. ماشین رو برداشت و به طرف صورتش برد. به گونه اش چسبوند و گریه اش شدیدتر شد. این ماشین رو برای آخرین تولدش خریده بود. تولد چهارسالگیش. تمام این یک سال و خرده ای، تاریخ های مختلف رو نادیده گرفته بود ولی حالا این سنگ قبر سرد همه چیز رو بدجوری به رخش می کشید. تودلش رد شده بود و کارن چیزی براش نخریده بود. چه بابای بدی که تولد پسرش رو یادش رفته... ماشین رو محکم توی ب*غ*لش فشار داد. نمی تونست اشک هاش رو کنترل کنه.
مدتی گذشته بود و کارن بی حرکت به نوری که از پنجره های کوچیک داخل می اومد، نگاه می کرد. اهمیتی به زمان نمی داد. همه چیز تموم شده بود. دنیا به جلو حرکت می کرد و کارن نمی تونست متوقفش کنه. نمی تونست زمان رو به عقب برگردونه. نمی تونست چیزی رو عوض کنه. حقیقت همین دو تا سنگ سیاه جلوی چشمش بود که هیچ جوری از زندگیش پاک نمی شد.
romangram.com | @romangram_com