#_به_من_بگو_لیلی_پارت_417

- ...

- تقصیر تو نیست که همسرت دچار بیماری روحی میشه.

- ...

- تقصیر تو نیست که با هم نمی سازید... که پدر و مادرش می میرند...

- ...

- تقصیر تو نیست که مجبور بودی مرگ پسرت رو ببینی. خیلی ها تو اون شرایط به جنون کشیدند و کارهایی کردند که نباید... ولی تو فقط خودت رو از مهلکه دور کردی، کارت اونقدرها هم بد نبوده.

- اگر کار ناجوری کرده بودم چی؟ تو باز هم طرف من رو می گرفتی؟

به چشم های لیلی خیره شد تا جواب رو خودش پیدا کنه. لیلی چشم هاش رو پایین انداخت و با کلیدها ور رفت. کارن با انگشت یکی از کلیدها رو لمس کرد و گفت: چرا همه جا باید از ماهان اجازه بگیریم؟ خونه... اینجا... چرا همه ی زندگی من به ماهان گره خورده؟

- حتماً خواهر و خواهرزاده اش رو اینجا آورده که همه چیز بی سر و صدا و خصوصی تموم بشه. مواجه شدن با رفتار مردم برای اون هم سخت بوده!

- آره... وقتی من رفتم، مثل گرگ افتاد روی همه چیز. شاید من نمی خواستم بچه ام اینجا باشه!

نمی تونست جلوی نفرت توی صداش رو بگیره. هنوز هم اتهام قتل غزاله مثل هشت ماه پیش براش تازگی داشت. اتهامی که از طرف ماهان آبروی حرفه ایش رو نشونه گرفته بود. با اعتبارش بازی کرده بود؛ هیچوقت دلش با ماهان صاف نمی شد. حتی اگر کینه ی شخصی هم داشت، نباید اینطوری جبران می کرد! لیلی خنده ی آرومی کرد و گفت: تو بیشتر شبیه گرگی... با این چشم ها!

نگاهش کرد. به چشم های درشت و قهوه ایش که مثل لب هاش می خندید. تا به حال کسی جرأت نکرده بود بهش بگه شبیه گرگه. لبخندی زد که باعث شد لیلی دوباره به لاک سرسنگین قبلی فرو بره. کارن گفت: زندگی یه چیز رو به من ثابت کرد... آدم حق نداره همه چیز رو با هم بخواد!

romangram.com | @romangram_com