#_به_من_بگو_لیلی_پارت_416
لیلی جلوتر حرکت کرد و کلیدهایی که از ماهان گرفته بود رو بیرون آورد. کارن از همین حالا حس خوبی نداشت. صدای به هم خوردن کلیدها و درخت های چنار بلند، باعث سرگیجه اش شده بود. گفت: صبر کن!
لیلی راه رفته رو برگشت و با دست به جدول های کناره ی راه اشاره کرد.
- بشین!
کارن از خداخواسته بی خیال کثیفی و آدم ها شد و نشست. لیلی هم کنارش اومد و بعد از چند دقیقه سکوت و گوش دادن به صدای باد، گفت: می خوای حرف بزنیم؟
- ...
- کارن!
کارن نفسش رو با آه بیرون فرستاد و گفت: گاهی معنی جمله هایی که نمیگیم، بیشتر از جمله هاییه که میگیم.
لیلی سری تکون داد و چیزی نگفت. این بار کارن سکوت رو شکست: اصلاً نمی دونم حق دارم اینجا باشم یا نه!
- باز داری خودت رو مقصر می دونی؟
- ...
- این تقصیر تو نیست که یه مادر جون بچه اش رو تهدید می کنه.
romangram.com | @romangram_com