#_به_من_بگو_لیلی_پارت_415

با نگاهی به احمدزاده، سر تکون داد و از پله ها پایین رفت. اگر یک بار دیگه تکرار می کرد، نسیم مجبور بود که از طریق قانون اقدام کنه. وسط این همه مشکل مالی، حالا شارژ رو هم پیش از موعد داده بود. به زندگی پوزخندی زد و وارد خونه اش شد.

34

وضع رابطه ی بینشون دوباره مثل قبل به هم ریخته بود و هیچ کدوم اقدامی برای بهبودش نمی کرد. از نگاه لیلی وقتی سوار ماشین کارن شده بود، می شد خوند که نمی خواد در مورد خودشون هیچ بحثی بشه. کارن هم همینطور فکر می کرد. صمیمیت فقط شرایط رو براشون سخت تر کرده بود. بعد از چهار روز، کنار هم قدم می زدند. لیلی توی دفترش گفته بود که جلسه ی این هفته قراره جای دیگه ای تشکیل بشه، بعد سوار ماشین شده بود و خیلی سرد و رسمی آدرس داده بود.

حالا کارن به قطعه های قبر و انواع سنگ های گرانیت نگاه می کرد و نسبت به این هوای ابری حس بدی داشت. لیلی رو از نظر گذروند. خیلی خونسرد و آروم قدم برمی داشت. جمعه توی خونه اش، گریه کردنش رو دیده بود اما الان خیلی براش دور از تصور بود که آدمی به آرامش کسی که کنارش راه میره، گریه کنه! جرأت نداشت در مورد همسایه ی فضولش چیزی بپرسه. می ترسید آرامش این لحظه رو از هم بپاشه. لیلی سرش رو به طرف کارن چرخوند و پرسید: نگرانی؟

- از دفعه ی قبل سخت تر نیست.

- قصد من از بردنت به ویلای ماهان یا همین مقبره، اذیت کردنت نیست.

- می دونم.

- هر چیزی که برای آدم تکرار بشه، پذیرشش راحت تره. تو حتی فرصت عزاداری هم به خودت ندادی.

- وقتی بعد از دو هفته اومدم تهران و اینجا رو دیدم، مغزم داشت از احساس های مختلف منفجر می شد. همون فرداش رفتم سر کار.

- نگاه های مردم معذبت نمی کرد؟

- چرا... تا همین حالا هم ادامه داره... انگار کسی نمی خواد فراموش کنه که من یه پدر سنگدلم!

دو دقیقه بعد کارن به تابلوی یکی از مقبره ها اشاره کرد و گفت: همین جاست.

romangram.com | @romangram_com