#_به_من_بگو_لیلی_پارت_406


- هیچی بینمون نیست، چرا پشتمون حرف باشه؟

نسیم سرش رو کنار کشید و جواب نداد. کارن بازوش رو به طرف خودش کشید و فاصله رو کمتر کرد. سرش رو پایین آورد که صورت نسیم توی دیدش باشه. دوباره پرسید: همین رو می خوای؟

نسیم خودش رو جمع کرد و گفت: من فردا باید زود بیدار شم!

خواست تکون بخوره ولی کارن اجازه نداد. نسیم دست هاش رو روی بازوهای کارن گذاشت و به پایین فشار آورد تا قفل دست هاش رو باز کنه. آهسته گفت: کارن! بذار برم!

کارن صورتش رو پایین تر آورد و به حرف اومد: برو!

اما چیزی از فشار دست هاش کم نکرد.

- بس کن! ما که بچه نیستیم!

- می دونم.

نفسش رو روی پیشونی و گونه هاش حس می کرد و می دونست خودش هم خیلی مشتاق رفتن نیست! از خودش بیشتر عصبانی بود... حتی از تمام دنیا، که مجبورش می کرد طبیعی ترین تجربه و احساسش رو سرکوب کنه. با صدای گرفته از بغض به حرف اومد: کارن! ولم کن!

- من که ولت کردم!

برای لحظه ای کوبه های قلب خودش رو واضح می شنید. باورش نمی شد که انقدر تو حس خودش غرق بوده... پیشونیش رو از سینه ی مرد رو به روش بلند کرد و به صورتش، چشم دوخت. کارن دست هاش رو پایین انداخته بود و از نگاهش چیزی نمی شد خوند. نسیم دست هاش رو از بازوهای بی حرکت کارن برداشت و عقب کشید. انکار کردن دیگه نه فایده ای داشت و نه توی شخصیت نسیم می گنجید. مدت ها بود که به این مرد فکر می کرد. مردی که حتی نمی خواست قبول کنه با نسیم رابطه ی خاصی داره. نفسش رو بیرون فرستاد و سرش رو پایین انداخت. کارن سکوت رو شکست: من نمی خوام باهات بخوابم لیلی!... هیچوقت نمی خواستم!


romangram.com | @romangram_com