#_به_من_بگو_لیلی_پارت_402


نمی دونست چه مدت با بی خوابی گذشته که از کلافگی بلند شد و سر جاش نشست. نه کتابی داشت که بخونه، نه کاری داشت که سرش رو گرم کنه، نه حتی توی این شرایط احساس راحتی می کرد... از جا بلند شد و به طرف پنجره ی پذیرایی رفت. پرده ی بلندش رو کنار زد و به بیرون نگاه کرد. آسمون، سرمه ای رنگ بود و دونه های ریز برف خیلی پراکنده توی فضا می چرخید. کف دستش رو روی شیشه گذاشت. شیشه های دو جداره سرما رو زیاد منتقل نمی کرد. نسیم دوست داشت بیرون باشه و زیر برف قدم بزنه.

- حالت خوب نیست؟

نسیم از جا پرید و جیغ خفه ای کشید. به عقب برگشت و کارن رو دید که با اخم بهش زل زده بود. با صدای عصبانی گفت: اون ماهان چیا پشت سرم گفته که اینطوری می پری؟!!

نسیم دستش رو از روی قفسه ی سینه اش برداشت و نفس عمیقی کشید.

- چه ربطی داره؟! یهو مثل جن ظاهر میشی!!

- حتماً فکر کردی من این دور و بر کشیک می کشم، بیام سر وقتت!!

- پس چرا بیداری؟!

کارن با حرص سرش رو برگردوند و سمت کاناپه رفت. نسیم نگاهی به سر تا پاش انداخت. پیراهنی روی رکابی به تن داشت و نسیم مطمئن بود که شلوار به هم ریخته اش رو هم به خاطر بیرون اومدن از اتاق سرسری پوشیده. روی هم رفته ظاهر خنده داری داشت اما نسیم جلوی خنده اش رو گرفت و تازه یاد موهای فر وحشی خودش افتاد. دسته ای رو پشت گوشش برد. کارن بالش و پتوی مسافرتی توی دستش رو، روی کاناپه انداخت و گفت: بگیر بخواب تا نیومدم سراغت!

به صورت نسیم نگاهی کرد و آروم خندید. نسیم دوباره سمت پنجره چرخید تا کارن هم زودتر به اتاق خودش برگرده، اما صداش رو از نزدیک تر شنید: چشم هات دو درجه ضعیف شد انقدر به اون دو تا دونه برگه زل زدی... حالا هم به آسمون!

- شما نگران چشم های من نباش!

- سعی می کنم.


romangram.com | @romangram_com