#_به_من_بگو_لیلی_پارت_401
- نه.
- مطمئن؟
- آره.
- برم بخوابم؟
- آره.
- اگه هنوز تو شوکی می تونیم...
نسیم نگاهی به صورتش انداخت گفت: من کاملاً خوبم!
کارن با شیطنت ابروش رو بالا انداخت. بعد از روی مبل بلند شد و در حالیکه سمت اتاق خوابش می رفت، گفت: من رخت خواب اضافه ندارم... تخت هست...
- نه، خودت رو تخت بخواب! من همین جا راحتم.
کارن برگشت و با نیشخند گفت: البته که تختم رو تنهایی به تو نمیدم!!!
نسیم تیغ توی چشم هاش رو از این فاصله هم حس می کرد. کنایه ی توی جمله اش رو نشنیده گرفت و به خوندن کاغذها ادامه داد. کارن وارد اتاقش شد و نسیم، کلافه برگه ها رو گوشه ی میز انداخت.
با خودش فکر کرد، اگر به خاطر احمدزاده نبود الان تو این وضعیت دست و پا نمی زد. بلند شد و لوسترها رو خاموش کرد. یکی از آپاژورهای پذیرایی رو روشن گذاشت. می دونست امشب خوابش نمی بره ولی روی کاناپه ی راحتی به پهلو دراز کشید و زانوهاش رو توی ب*غ*ل گرفت. به نورهای پخش شده ی اطراف نگاه کرد و به فکر فرو رفت.
romangram.com | @romangram_com