#_به_من_بگو_لیلی_پارت_400
ابروهای هر دو مرد رو به روش، همزمان بالا رفت. ولی نسیم حقیقت رو گفته بود و از کسی ترسی نداشت.
- مزاحم کارتون نمیشم... بفرمایید!
رو به کارن اضافه کرد: میرم یه چیزی آماده کنم.
به طرف آشپزخونه رفت، تا حداقل حالا که اینجا بیکار بود، شام درست کنه. صدای کارن رو از عقب شنید: شام هستی دیگه؟!
عسگرلو: ممنون ولی نه... خانوم منتظره.
نسیم نگاهی به عقب انداخت، کارن با لبخند بهش گفت: یه چیز ساده کافیه.
احساس عجیبی بهش می گفت که کارن عمداً داره جلوی دوستش مثل خدمتکار ها با نسیم حرف می زنه ولی با جمله ی بعدیش تعجبش دو برابر شد: اگر سختته، صبر کن با هم درست کنیم!
نسیم با نگاهی به چشم های هر دو مرد جواب داد: نه، سختم نیست.
کارن سری تکون داد و همراه عسگرلو وارد کتابخونه شد. شاید فکر می کرد نسیم بلد نیست آشپزی کنه. با خنده سری تکون داد، دسپختش خوب نبود ولی نه دیگه انقدر داغون!
مردها دو ساعت تمام بیرون نیومدند. فقط یک بار براشون شربت و میوه برد. خوشحال بود که وقت آزاد کمتری رو با کارن می گذرونه. حتی بعد از رفتن عسگرلو هم، خوردن سوپ و کتلت ها رو تا حد ممکن لفت داد... بالاخره غذا خوردن بهتر از خیره شدن به هم بود. انگار کارن هم مشکلی با این قضیه نداشت. هر دقیقه که به نیمه شب نزدیک می شدند، نسیم استرس بیشتری پیدا می کرد. خیلی چیزها از این مرد دیده بود، خیلی داستان ها ازش شنیده بود...
ساعت که از یازده و نیم گذشت، کارن تلوزیون رو خاموش کرد. نسیم داشت سرش رو با کاغذهای موسسه که تو کیفش مونده بود، مشغول نشون می داد ولی متوجه نگاه خیره ی کارن بود. پرسید: چیزی لازم نداری؟
romangram.com | @romangram_com