#_به_من_بگو_لیلی_پارت_399
کارن خندید و پرسید: می خوای خودم پدرش رو در بیارم؟
نسیم به لحن پدرانه اش لبخندی زد و گفت: یه چیز دیگه هم به پرونده ات اضافه بشه؟
کارن هم لبخند زد و بعد گفت: بابات بود؟
- آره.
- چرا سلام من رو نرسوندی؟
لبخند نسیم بزرگ تر شد. فقط همین کار رو کم داشت! با نگاهی به موقعیت خودشون به یاد گذشته افتاد. مردی که برای اولین بار باهاش ملاقات کرده بود با کسی که الان کنارش نشسته بود و با گرمی حرف می زد، زمین تا آسمون فاصله داشت. زنگ در بلند شد. کارن ایستاد و با اشاره به صورت نسیم گفت: الان یکی تو رو ببینه، فکر می کنه کتکت زدم!
نسیم از جاش بلند شد و کارن سمت سرویس هلش داد.
- بجنب!
خودش سراغ آیفون رفت. نسیم توی روشویی دلباز خونه، آبی به سر و روش پاشید و خودش رو مرتب کرد. وقتی بیرون رفت، مرد بالا اومده بود و نزدیک در با کارن صحبت می کرد. نسیم سر جاش ایستاد تا کارن تصمیم بگیره. شاید نظرش عوض شده بود. آدم ها وقتی پای همکارشون وسط باشه، محتاط تر میشند. ظاهراً براش اهمیتی نداشت چون مرد رو به داخل راهنمایی کرد و با نگاهی به نسیم، معرفیشون کرد: دکتر عسگرلو، از همکارها... خانوم محسنی.
هر دو احوالپرسی کردند و مرد با نگاه کوتاهی، شلوار مشکی و بلوز صورتی نسیم رو برانداز کرد. بعد روی چهره اش دقیق شد و با تعجب به حرف اومد: من شما رو تو باغ دیدم.
و جوری که انگار حرف ممنوعه رو داره میزنه، ادامه داد: همراه غریب نواز!
نسیم برای لحظه ای مثل گ*ن*ا*هکارها خجالت کشید اما بعد به خودش اومد و توضیح داد: بله... ایشون ما رو معرفی کردند.
romangram.com | @romangram_com