#_به_من_بگو_لیلی_پارت_398
- بردار!!!
زیپ رو ول کرد، دو تا برگ کشید و صورت و چشم هاش رو خشک کرد. کارن کنارش، روی کاناپه نشست و جوری خم شد که صورتش رو ببینه. نسیم لمس دست و بازوش رو روی شونه اش حس کرد که به طرز عجیبی بهش آرامش می داد. صداش رو شنید: احتمالاً به خاطر شوکه... خوبی؟
- آره، بهترم.
دوباره گونه اش رو پاک کرد. کارن گفت: نهایتش اینه که به پلیس خبر میدی.
- نه... تو همسایگی خیلی بده.
- با خودش حرف بزن. برخورد شدید کن!
- می ترسم روش باز بشه.
- پس چی؟
- آدم خطرناکی نیست... فقط می خواد جلب توجه کنه.
- که بهت نزدیک بشه!!!
نسیم سری تکون داد و گفت: یه کاریش می کنم.
romangram.com | @romangram_com