#_به_من_بگو_لیلی_پارت_397

- آره.

- بیا ببین بابات چکارت داره.

پدرش گوشی رو گرفت. با شنیدن صداش، لبخند بزرگی زد.

- سلام دخترم!

- سلام بابا! حالتون خوبه؟

- الان که صدای دخترم رو شنیدم خوبم.

نسیم خندید ولی بغض ته گلوش گیر کرده بود و بدش نمی اومد گریه کنه. خودش رو کنترل کرد، می دونست اینطوری تمام خانواده رو تا صبح بیدار نگه می داره تا بلیط بگیرند و خودشون رو برسونند. هیچ کدوم عادت به گریه کردن نسیم نداشتند. گفت: مرسی بابا... عمو ساعتی رو که می خواست برات بیاره، آورد؟

- آره. صبح اومد. بد نیست ولی بندش چرمه. به درد جوون ها می خوره.

- عوضش به چرم حساسیت نداری.

- آره. امروز چه خبر؟

ماجرای آپارتمان از ذهنش گذشت اما جواب داد: سلامتی.

دوباره بغضش گرفت و گفتگو رو خلاصه کرد. همین که موبایل رو روی میز گذاشت، ناخواسته به گریه افتاد. کارن تکونی خورد و جعبه ی دستمال رو از روی یکی از عسلی ها برداشت. بلند شد و جلوی نسیم نگه داشت. نسیم زیپ کیفش رو باز کرد و گفت: خودم دارم.

romangram.com | @romangram_com