#_به_من_بگو_لیلی_پارت_396


- راحت باش!

با پوشه ی کرم رنگی برگشت و یک راست بیرون رفت. نسیم توی تنهایی نفس عمیقی کشید. خونه گرم بود. مانتو و کتش رو در آورد و شالش رو آزادتر کرد. مسخره بود که تا صبح با لباس بیرون یه گوشه بشینه. کارن زود برگشت و با دیدن لباس ها، دستش رو دراز کرد و گفت: بده، آویزون کنم!

با لباس ها سمت راهرو رفت. وسط این همه اتفاق نسیم دلش هوای خانواده و شهرش رو کرده بود. این همه دوست و آشنا جای خانواده رو نمی گرفت. می تونست شب رو خونه ی آرزو یا یکی دیگه از دوست هاش بگذرونه، یا حتی خونه ی فرشته خانوم و خانوم پرچمی... اما اومده بود اینجا! برای خودش و احساس آرامشی که اینجا داشت، با تاسف سر تکون داد. موبایلش رو بیرون آورد که با مادرش تماس بگیره. اگر به خونه زنگ می زدند و کسی جواب نمی داد، نگران می شدند. کسی خونه نبود، موبایل مادرش رو گرفت. جواب داد: سلام نسیم!

- سلام مامان! خوبی؟

- ممنون، تو خوبی؟ تو سرما مراقب خودت هستی؟!

- آره. خیلی هم سرد نیست.

- خسته نباشی... موسسه بودی؟

- آره.

از گوشه ی چشم کارن رو دید که وارد پذیرایی شد و جلوی نسیم نشست. فروع دوباره پرسید:چکار کردی این هفته؟

- یه سری جنس رو پخش کردیم. بسته بندیش رو خانوم های همیار تو طول هفته انجام داده بودند.

- باریکلا... همه فعالند.


romangram.com | @romangram_com