#_به_من_بگو_لیلی_پارت_395
بعد از جلوی که مبلی که نسیم روش نشسته بود، عبور کرد. وارد آشپزخونه شد و لیوانی رو زیر آبسردکن یخچال گرفت، با آب شیر مخلوطش کرد و سر کشید. نسیم پرسید: من مزاحم نباشم!
- نه، کارمون زیاد طول نمی کشه. داریم یه سری کتاب تألیف می کنیم.
- تخصصی؟
- آره.
- می خوای جلوش ظاهر نشم؟
- لزومی داره؟
- نمی دونم... تو بگو!
کارن جلو تر اومد، با نگاهی به لباس ها و چهره ی نسیم جواب داد: نه!
جواب کمی به نسیم برخورد. احتمالاً شبیه زنی نبود که ممکنه کارن باهاش رابطه ی عشقی داشته باشه! صداش رو شنید: شربتی، چیزی می خوری؟
- نه ممنون.
از آشپزخونه بیرون اومد و با خنده گفت: هرچی خواستی بردار!
نسیم هم لبخندی زد. کارن در حالیکه به طرف کتابخونه اش می رفت، گفت: من دو دقیقه میرم پارکینگ چیزی رو بذارم تو ماشین.
romangram.com | @romangram_com