#_به_من_بگو_لیلی_پارت_394


- اونطور آدمی نیست.

- امشب میریم خونه من... فردا یا به پلیس اطلاع میدی یا بالاخره یه کاریش می کنی... چفت و بست اینجا هم که تعریفی نداره.

- قبلاً از این خبرها نبود. مشکلی نداشتم.

- حالا که می بینی هست... اگه من همراهت نبودم؟

- ...

- زود باش! راه بیافت!

لیلی با تردید کیف رو گرفت و چرخی توی خونه زد. زیر لب گفت: فقط می خواد جلوی من قهرمان بازی در بیاره.

کارن اخم کرد و گفت: حتماً دفعه ی بعدی شیر گاز رو باز میذاره که از آتیش نجاتت بده.

لیلی سریع به طرفش چرخید. انگار داشت سر عقل می اومد. از صورتش می شد نگرانی رو خوند. کارن به در اشاره کرد و لیلی هم به نشونه ی مثبت سر تکون داد.

45 دقیقه طول کشید تا به آپارتمان کارن برسند. برای بار سوم وارد خونه ی این مرد شده بود. این بار به نظرش چیز عجیبی نمی اومد که اینجا باشه. کارن هم خیلی دوستانه رفتار می کرد. قرار بود با هم شام درست کنند؛ اینطوری بهتر بود که بیشتر وقتشون توی آشپزخونه بگذره. کارن حالا لباس عوض کرده بود ولی نه تیشرت و شلوار، بلکه پیراهن و شلوار بیرون. نسیم با دیدن لباس هاش پرسید: جایی میری؟

- نه، مهمون دارم.


romangram.com | @romangram_com