#_به_من_بگو_لیلی_پارت_393

لیلی: نه، خیلی ممنون.

مرد: آخه، اگر...

کارن: گفتم که مشکلی نیست.

مرد با نگاه اخطارآمیزی به کارن خداحافظی کرد و رفت. همین که لیلی در رو بست کارن به طرف کیفش رفت. کیف رو جلوی لیلی گرفت و گفت: بریم!

- چی؟

- بریم خونه ی من!

لیلی با چشم های درشت و لب های باز مونده نگاهش می کرد.

- می خوای امشب اینجا بمونی؟!

- معلومه که می خوام بمونم... اینجا خونه امه!

- ندیدی مردک چجوری به من نگاه می کرد؟ انگار پدر کشتگی داشت. واقعاً نمی فهمی یا خودت رو زدی به اون راه؟

لیلی نفسش رو بیرون فرستاد و سر تکون داد. کارن می دونست که یه روانشناس خیلی بهتر از خودش متوجه همه چیز هست.

- ممکنه بلایی سرت بیاره!

romangram.com | @romangram_com