#_به_من_بگو_لیلی_پارت_403

- ...

- ولی تو به نفعته نگران باشی.

خبری از شوخی توی صداش نبود. نسیم دوباره به عقب نگاه کرد و کارن رو پشت سرش دید. چند ثانیه به هم خیره شدند، تا کارن نگاهش رو به آسمون پشت پنجره داد.

- برف میاد.

نسیم هم به همون طرف چشم انداخت.

- تو اهواز از این خبرها نیست.

- خوشت میاد؟

- اوایل دانشجوییم تو تهران برف سنگین می اومد؛ از هیجان سر کلاس هام نمی رفتم... تا بالاخره عادی شد.

- پس اگر آذربایجان بری چی میگی؟

نسیم نگاهی به لبخند روی صورتش انداخت و پرسید: آذربایجان؟

کارن پرده رو عقب تر کشید و گفت: من انقدر از خودم گفتم، خسته شدم. تو هم یه چیزی بگو!

- ...

romangram.com | @romangram_com