#_به_من_بگو_لیلی_پارت_4
- حقیقتش اسمت برام مهم نیست.
دستش رو به طرف صورت نسیم برد که با شال قاب گرفته شده بود. اما میونه ی راه پایین انداخت و با برقی از تنفر توی چشم هاش اضافه کرد: کارم که باهات تموم بشه، قیافه ات هم یادم نمی مونه... چه برسه به اسم!
نسیم نفس عمیقی کشید و در حالیکه خودش رو سخت کنترل می کرد گفت: احتمالاً یادتون می مونه. چون از این به بعد قراره زیاد من رو ببینید.
مرد قدمی به جلو برداشت و گفت: پول چند روز رو گرفتی؟
با وجود اختلاف قد زیاد، نسیم می تونست گرمای نفسش رو روی گونه هاش حس کنه. با اینکه نیمه برهنه جلوش ایستاده بود و حرف های ناجوری تحویلش می داد، نسیم می دونست که اگر پای عمل وسط بیاد کاری نمی کنه. این درکی که نسیم از آدم های اطرافش داشت مثل حس ششم تبدیل به یه ویژگی مثبت توی حرفه اش شده بود. م*س*تقیم به چشم های مرد زل زد و گفت: پول چند ماه!
گیجی رو توی تیله های آبی یخی چشم های مرد، نادیده گرفت و ادامه داد: من روانشناس مشاورتون هستم... و ممنون میشم خودتون رو بپوشونید!
نگاه جدی ای روی سر تا پای مرد انداخت و وقتی چشم هاش زیادی پایین رفت، دوباره خون زیر پوستش دوید و برای ضایع نشدن، چرخید و به سمت دیگه ی پذیرایی رفت. از گوشه ی چشم می دید که مرد هنوز بی حرکت ایستاده. توضیح داد: دکتر مجیدی یه تماس خصوصی با من داشتند. درباره ی قضیه ی ممنوع الکار شدنتون!
- تعلیق!!!
از صدای خشک و جدی مرد، تعجب کرد و به طرفش برگشت. مشغول بستن کمربندش بود. با دست به یکی از مبل ها اشاره کرد و بدون هیچ حرفی به اتاق برگشت. نسیم داخل سالن بزرگ آپارتمان شروع به قدم زدن کرد. مبل ها و کاناپه های شیک و تمیز، فرش ها و پرده های نفیس، آشپزخونه ی مجهز، یه خونه ی عالی که با سلیقه ی یه زن هنرمند چیده شده بود. خونه ای که ایده آل هر زنی می تونست باشه. اما نسیم براش متاسف بود که همسرش در غیابش با هر زن غریبه ای به راحتی حرف از پول دادن و خوابیدن می زنه! اصلاً تعجبی نداشت که این مرد به مشاوره نیاز پیدا کرده! روی یکی از مبل ها نشست و منتظر موند.
مرد چند دقیقه بعد با پیراهن و شلوار خاکستری رسمی بیرون اومد. روی مبل رو به رویی نشست و به صورت نسیم خیره شد. فقط یه کت کم داشت تا بره سر کلاس های دانشگاهش. حالا با این لباس ها و موهای مرتب، هیکل خوش فرم و چشم هاش بیشتر جلوه می کرد. تلاطم نگاهش خوابیده بود ولی هیچ چیز نمی تونست فکر نسیم رو از صحنه ای که چند دقیقه پیش دیده بود، منحرف کنه. پس برای پرت کردن حواس هر دو، خودش سکوت رو شکست: دکتر مجیدی گفتند، بعد از تعلیقتون توی دانشگاه، یه کمیسیون هم توی بیمارستان تشکیل شده که به وضعیتتون رسیدگی بشه...
- وضعیتم؟!
romangram.com | @romangram_com