#_به_من_بگو_لیلی_پارت_3

- انگار بد موقع مزاحم شدم. بیرون منتظر می مونم تا شما لباس مناسب بپوشید.

مرد دستی بین موهای خیسش کشید و با لبخند مسخره ای گفت: یعنی این مناسب نیست؟

با دست دیگه، گره کمرش رو باز کرد و ادامه داد: حالا بهتره؟!

با عقب رفتن حوله، نسیم برگشت و به طرف پذیرایی حرکت کرد. برای اینکه سرخی صورتش، چیزی از حال درونیش بروز نده، کف دستش رو روی گونه اش گذاشت. برای مرد با پرستیژی مثل شفیق، همچین حرکتی واقعاً بعید بود! اوضاعش از چیزی که حدس می زد، وخیم تر به نظر می رسید. صدای مرد از پشت سر به گوشش خورد: این کارها یعنی چی؟!!

به زور لبخندی روی صورتش نشوند و به طرف صدا چرخید. سعی کرد تا جایی که امکان داشت، چشم هاش رو از لُختی زیر حوله دور نگه داره که حالا با دستی که به چارچوب در تکیه داده بود و روشنی پوستش، بیشتر جلب توجه می کرد. نسیم خیلی جدی گفت: حس می کنم ممکنه از تصمیم دکتر شوکه شده باشید و این رفتار هم...

مرد وسط حرفش پرید و در حالیکه به سمتش قدم برمی داشت گفت: رفتار من؟!

- ...

- نکنه اهل بازی هستی؟ خب... من زیاد خوشم نمیاد!

نسیم قدمی به عقب برداشت و گفت: متوجه نمیشم!!

- مگه دکتر تو رو نفرستاده؟... من که نمی تونم روش رو زمین بندازم.

نسیم اخمی کرد و با قدم دیگه ای به عقب، دوباره بینشون فاصله انداخت. مرد با لحن وسوسه انگیزی ادامه داد: می تونم؟

- فکر می کنم سوء تفاهم شده! من «محسنی» هستم.

romangram.com | @romangram_com