#_به_من_بگو_لیلی_پارت_2
- بفرمایید؟؟
- دکتر مجیدی من رو فرستادند، احتمالاً در جریانید که...
در باز شد. به ساعت گوشی نگاه کرد و وارد ساختمون شد. چه بهتر که لازم نبود حضورش رو توجیه کنه، چون اصلاً فرصت نداشت. همین که قرار بود چند ساعت از تعطیلی جمعه اش اینجا بگذره، کافی بود. از آسانسور بیرون اومد و به طرف در نیمه باز آپارتمان حرکت کرد. سکوت داخل راهروی عریض، کمی توی ذوق می زد ولی می دونست که با آدم های محترمی سر و کار داره و مشکلی پیش نمیاد. جلوی در مانتوی زیتونی کوتاهش رو مرتب کرد و با ضربه ای به در، وارد آپارتمان شد. نمی دونست باید کفشش رو در بیاره یا نه. به قیمت آپارتمان و چیدمان مدرنش نمی اومد که صاحبش آدم مذهبی یا سنتی باشه. روی سرامیک های طرحدار منتظر موند تا خبری از مرد بشه، وقتی انتظارش بیشتر از حد طول کشید، بلند صدا زد: آقای شفیق!!
صدای سشوار بلند شد و نسیم با تعجب به دور و بر نگاه کرد. دوباره صدا زد: آقا!! لطفاً...
صدای خنده با سشوار آمیخته شد. از داخل اتاق به گوش می رسید. با ابروی بالا رفته، بدون اینکه کفش هاش رو در بیاره به همون طرف رفت. موقع نزدیک شدن به در کمی تعلل کرد اما باید حرفش رو می زد.
- آقای شفیق!
سشوار خاموش شد. اما کسی جواب نداد. کمی جلوتر رفت و توی چارچوب در پرسید: تشریف نمیارید بیرون؟!
صدای مرد نگاهش رو از اتاق بزرگ و تخت خواب وسطش جدا کرد: چقدر رسمی!!
سر چرخوند و با دیدن مرد توی حوله روبدوشامبر سفید، جا خورد. باور نمی کرد که تو چه موقعیتی قرار گرفته. اینجا اتاق خواب بود و پوشش مرد هم یه جور بی احترامی به حساب می اومد. از همین حالا می دونست که کار سختی پیش رو داره. به خودش اومد و با خونسردی گفت: این چه لباسیه؟
مرد نگاهی به خودش انداخت، سشوار رو روی میز آینه گذاشت و جواب داد: در واقع لباسی در کار نیست!
نسیم جلوی پوزخندش رو گرفت و فقط ابرویی بالا انداخت.
romangram.com | @romangram_com