#_به_من_بگو_لیلی_پارت_391

انتظار دیدن سوسکی رو جلوی در داشت اما نگاه لیلی روی شکاف باز لای در بود. کیف از دستش روی زمین افتاد و صداش کارن رو به خودش آورد. سریع لیلی رو عقب کشید که پشت سرش بره، خودش جلو افتاد و در رو هل داد. کامل باز شد. وارد خونه شد و اطراف رو چک کرد. بی صدا نگاهی به تنها اتاق و آشپزخونه انداخت، بعد رو به لیلی که حالا در آستانه ی در ایستاده بود گفت: کسی نیست... بیا!

لیلی با آثار نگرانی و ترس توی صورتش وارد خونه شد.

- ببین همه چیز سر جاشه!

لیلی وارد اتاق شد و از همون جا گفت: اینجا یه کم به هم ریخته است. کمد و کشوها و...

کارن هم دنبالش رفت. خرت و پرت ها و خرده ریز ولو شده بود.

- پول و طلا... همه رو چک کن!

- من چیزی تو خونه نگه نمی دارم.

با هم بیرون رفتند. چند ضربه به در نیمه باز خورد و مردی به داخل سرک کشید. کیف لیلی توی دستش بود.

- این مال شماست، افتاده؟ چرا در بازه؟

لیلی جلو رفت و کیف رو از دستش گرفت. گفت: بله. انگار کسی اومده تو خونه!

مرد با تعجب تکرار کرد: کسی اومده تو خونه؟ مگه میشه؟

- ...

romangram.com | @romangram_com