#_به_من_بگو_لیلی_پارت_390
توی راه حرف خاصی زده نشد. برای کارن همین که لیلی رو از ماهان دور کرده بود، کافی بود. وقت برای شام خوردن نداشت. قرار بود عسگرلو رو تو خونه ببینه که فصل های کتاب رو جلو ببرند، اما موقع پیاده کردن لیلی، وسوسه شد و گفت: کار خاصی داری تو خونه؟
لیلی در ماشین رو بست و از پشت شیشه ای که کارن پایین داده بود، جواب داد: نه، چطور؟
- یه قهوه دعوتم نمی کنی؟
لیلی نگاهی به ساختمون و پنجره ها انداخت. کارن اصرار کرد: من ناهار مهمونت کردم، تو یه قهوه نمیدی؟!
- بریم کافه ای، جایی.
کارن که شیطنتش گل کرده بود، ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. قفلش رو زد.
- نه، می خوام خونه ات رو ببینم.
- خونه ی من کوچیکه... چیزی برای دیدن نداره.
- مهم نیست. من هم زیاد نمیشینم.
جلوی در ساختمون با لبخند ایستاد و منتظر موند تا لیلی از خر شیطون پیاده بشه. بالاخره از رو رفت و به طرف در اومد. با هم وارد آپارتمان شدند و پله ها رو طی کردند. کارن نمی خواست برای لیلی دردسر درست کنه. تمام مدت ساکت بود که جلب توجه نکنند. جلوی در واحد، لیلی آروم خندید و گفت: حالا عیبی نداره... نفس بکش!
کارن هم خندید و به راهروی پایین نگاه انداخت تا مطمئن بشه کسی نیست. لیلی کلید رو بیرون آورد و خواست در رو باز کنه که ناگهان بی حرکت ایستاد. کارن از رفتارش نگران شد و جلوتر رفت. شونه هاش رو گرفت و گفت: چی شده؟
romangram.com | @romangram_com