#_به_من_بگو_لیلی_پارت_389

کارن سر تکون داد و به دور شدنش نگاه کرد. کار این هفته اش هم تموم شده بود و باید بساطش رو جمع می کرد. نمی دونست تا کی قراره وقتش رو با این کارها بگذرونه. از این بی دغدغگی خوشش می اومد اما نمی خواست بهش عادت کنه.

آب ساختمون رو باز کرد تا شیر رو تست کنه. نشت نمی کرد. لبخندی از رضایت روی صورتش نشست. مشغول جمع و جور کردن ابزارها شد و لیلی و ماهان رو دید که از ساختمون بیرون اومدند. معلوم نبود ماهان هر روز چی زیر گوش لیلی می خوند. حرف زدن دونفره اشون رو دوست نداشت. امیدوار بود در طول هفته دیداری نداشته باشند. کارن دست گل های زیادی به آب داده بود و ماهان هم زیادی ایده آل بود. به خصوص که می تونست هر دختری رو با خودش به کانادا ببره... جعبه ابزار رو به اتاقک برد... هنوز داشتند حرف می زدند. ماهان موبایلش رو بیرون آورد و شماره ای گرفت.

کارن درحالیکه نگاهش رو از شیشه های اتاقک برنمی داشت، مشغول پوشیدن پالتوش شد. ماهان شروع به صحبت با موبایل کرد. کارن از اتاقک بیرون رفت. ابرویی بالا انداخت و به طرفشون حرکت کرد. رو به لیلی پرسید: گفتی ماشین نیاوردی، نه؟

- بله، آقای غر...

- ایشون مشغولند.

بازوش رو گرفت و سمت در حیاط کشید. ماهان روی دهانه ی گوشی رو گرفت و گفت: وایسا ببینم!

دیگه به در رسیده بودند. لیلی به عقب نگاهی کرد و گفت: ببخشید... من بعداً خبرش رو می گیرم.

ماهان: صبر کن!

کارن به جای لیلی جواب داد: خدافظ... از خانوم پرچمی هم خدافظی کن!

و نیشخندی زد که شک داشت از اون فاصله پیدا باشه. بیرون رفتند. برعکس انتظار، صورت لیلی خندان بود. کارن هم خندید و شونه بالا انداخت.

- م*س*تقیم میری خونه؟

- بله.

romangram.com | @romangram_com