#_به_من_بگو_لیلی_پارت_386
وقتی با جعبه ی کمک های اولیه برگشت، کارن روی کاناپه لم داده بود و با اخم داشت دستمال ها رو جدا می کرد. نسیم بتادین و پنبه رو بیرون آورد و خواست دست کارن رو بگیره ولی اجازه نداد. دوباره مچش رو سمت خودش کشید و باز هم کارن دستش رو عقب برد. به چشم های هم خیره شدند و عاقبت نسیم کوتاه اومد. جلوی پنجره ایستاد و به بیرون چشم دوخت تا کارش تموم بشه. صدای بسته شدن جعبه رو شنید، بعد صدای قدم های کارن، بعد باز و بسته شدن در. چرخید و به سه قطره خون روی سفیدی کف نگاه کرد.
32
حتی قبل از اینکه خودش ظاهر بشه، صداش رسیده بود، اما کارن قصد نداشت که به اون طرف نگاه کنه. دیگه زیادی به این دختر نزدیک شده بود. فقط می خواست کارش رو انجام بده و هرچه زودتر از موسسه بیرون بزنه. خوشبختانه آخرش بود... از گوشه ی چشم دید که لیلی با یکی از همون کت های کوتاه و مسخره اش از سنگفرش حیاط گذشته و داره وارد ساختمون میشه. نگاه کوتاهی انداخت. این بار چرم قهوه ای پوشیده بود. توی هر دو دستش بار داشت و به نظر می رسید که قصد اون هم نادیده گرفتن کارن باشه. هنوز پا روی پله ی اول نذاشته بود که کلوچه خودش رو جلو انداخت و گفت: سنگینه... بده به من!
لیلی تشکر کرد و جعبه های روی هم بسته بندی شده رو به دست ماهان داد.
- این ها اضافه اومد... گفتم بیارم، خود خانوم پرچمی تصمیم بگیره.
- خوب کاری کردی... خسته نباشی!
- سلامت باشید!
ماهان با جعبه ها داخل رفت و لیلی ناگهان سمت کارن نگاه کرد. کارن به سرعت چشم هاش رو پایین انداخت و روی کارش متمرکز شد. چند ثانیه بعد، نیم بوت های قهوه ای رو دید که کنارش متوقف شدند.
- شیر آب چی شده؟
کارن جواب نداد. درجا نشست و نزدیک گوش کارن پرسید: خراب شده؟
- ...
romangram.com | @romangram_com