#_به_من_بگو_لیلی_پارت_385
- آره می دونم. خانوم پرفکتی مثل تو خودش رو درگیر زندگی مریض هاش نمی کنه!
این جلسه از ابتدا به تشنج کشیده شده بود و نسیم تلاش می کرد که کنترلش کنه اما ظاهراً جواب نمی داد و هر دو رو بدتر تحریک می کرد. نسیم خیلی واضح دوست نداشت در مورد خ*ی*ا*ن*ت کاری کارن بدونه، همین. سرش رو سمت دیگه ی اتاق چرخوند که قبل از صحبت آرامش بگیره. بعد دوباره به کارن نگاه کرد و گفت: من پرفکت نیستم. من هم تو گذشته اشتباهاتی کردم... من هم نقص هایی داشتم و دارم.
از چشم های سرد و بی تفاوت کارن چیزی نمی شد خوند. نگاهش رو پایین انداخت و با دیدن دست کارن خشکش زد. چند ثانیه طول کشید که هضم کنه این قطره های خون از کجاست. ناگهان از جا پرید و صندلی رو به عقب هل داد. با بیشترین سرعت سمت کارن دوید و گفت: چکار می کنی؟
کارن نگاهی به دستش انداخت و مشتش رو باز کرد. نسیم دستش رو جلو کشید، چاقو رو گرفت و به گوشه ای پرت کرد. زخم رو بررسی کرد. خیلی جدی نبود ولی کف دست رو سرخ کرده بود. از جعبه ی دستمال روی میز چند تا کشید و توی مشت کارن چپوند. مشتش رو دور دستمال ها بست و محکم نگه داشت. به زحمت خودش رو کنترل کرد که سرش داد نزنه.
- بیا بشین!
دستش رو به طرف کاناپه کشید. کارن هنوز هم بی تفاوت به نظر می رسید. نشست و به دستش خیره شد. نسیم جلوش خم شد و به خاطر دستمال هایی که حالا رنگ گرفته بود، باناراحتی سر تکون داد.
- من که چیزی نگفتم.
- می خوام برم.
خواست بلند بشه. نسیم شونه اش رو نگه داشت و سر جا برش گردوند.
- صبر کن کمک های اولیه رو بیارم.
- نمی خواد...
دوباره خواست بلند بشه و نسیم با چشم غره گفت: من اینطوری نمیذارم بری!!
romangram.com | @romangram_com