#_به_من_بگو_لیلی_پارت_382
از تندی ناخواسته ی لحنش، هر دو جا خورده بودند و کارن فقط نگاه می کرد. نسیم متوجه رفتار غیر حرفه ایش شد و سریع گفت: معذرت میخوام. من گوش میدم... هر طور راحت تری صحبت کن!
کارن نگاهش رو پایین انداخت. بعد چاقوی میوه خوری رو از روی بشقاب برداشت و از میز دور شد. سمت پنجره رفت. نسیم دوباره تاکید کرد: بگو!
کارن نوک چاقو رو روی شیشه ی پنجره گذاشت و آروم حرکت داد.
- نمی خوام.
- از این به بعد بی طرف گوش میدم. قول میدم قضاوتی در کار نباشه.
- ...
- قول میدم. اصلا شاید حق رو به تو دادم. زندگی با کسی که دوست نداری، سخته.
- نمی خوام قول بدی!
نوک چاقو رو روی لبه ی دیوار گذاشت و توجه اش رو کامل به مسیر حرکتش داد.
- اون رو بذار کنار! به من نگاه کن!
کارن اهمیتی به حرفش نداد. نسیم به حرکت مچ و انگشت هاش روی دسته ی چاقو دقت کرد که هر کسی رو به یاد تیغ جراحی مینداخت. می تونست حدس بزنه کارن چقدر دلش برای کارش تنگ شده. چاقو رو گوشه ی چارچوب پنجره فشار داد. این بار بدون اصرار نسیم گفت: گه گدار با چند نفری بودم. هیچوقت جدی نبود... گذری، از این ور و اون ور... نصفشون دنبالم افتاده بودند... نه اینکه رابطه ای باشه...
romangram.com | @romangram_com