#_به_من_بگو_لیلی_پارت_383

- ...

- شغل ما دست و پای آدم رو باز میذاره.

حالا مشکل رو انداخته بود گردن شغل! اگر هر کس دیگه ای بود، شنیدن و پیشنهاد راه حل برای نسیم کار سختی نبود. اما توی این مورد تمام احساسش داشت دخالت می کرد. جلوی خودش رو گرفت که اظهار نظر نکنه. کارن فشار چاقو رو بیشتر کرد و ادامه داد: با یکیشون یه مدت طول دادم... مریضی غزاله تازه شدید شده بود. یا تو خودش بود و از اتاق بیرون نمی اومد یا عصبانی بود و به همه چیز گیر میداد، هر کاری رو بد برداشت می کرد... باید هر چیزی رو صد بار توضیح می دادی! دیگه حوصله اش رو نداشتم.

- ...

- فقط می خواستم یه نفر دور و برم باشه که درکم کنه... بفهمه بعد از جراحی چقدر خسته ام، پشت در اتاق عمل منتظرم نباشه که بریم خرید نمی دونم چی چی... که بعد یادش بیاد اصلاً لازمش نداره!

- غزاله زود فهمید؟

بدون اینکه نگاهش رو از خط حرکت چاقو جدا کنه، جواب داد: ماهان تو کارهام فضولی می کرد، بهش خبر داد... غزاله فکر می کرد خیلی جدیه. بدم نمی اومد از موقعیت استفاده کنم و طلاقش بدم، وانمود کردم جدیه.

- ...

- ماهان نباید همه چیز رو میذاشت کف دستش... می دونست حالش بدتر میشه...

- همه ی برادرها همین کار رو می کنند.

بی حوصله و عصبی چاقو رو عقب کشید. با دو انگشت پلک هاش رو مالش داد. نسیم پرسید: اون خانوم چی شد؟

دستش رو انداخت و به نسیم نگاه کرد. سری تکون داد و گفت: یه رابطه ی کوچیک بود... تموم شد و رفت... اصلاً چیزی نبود که به حساب بیاد.

romangram.com | @romangram_com