#_به_من_بگو_لیلی_پارت_380
- ...
- میشنوم.
کارن بین موهاش چنگ انداخت و به عقب کشیدشون، بعد شروع به صحبت کرد: غزاله از همون اول ازدواجمون، هم شکاک بود هم حسود ولی نه زیاد... نه اونقدر که اذیتمون کنه. این خصوصیاتش کم کم شدت گرفت.
شونه بالا انداخت و ادامه داد: خب... من هم گاهی بهانه دستش می دادم.
نسیم متوجه شد که بحث این جلسه قراره چطوری پیش بره. نفس عمیقی کشید و سعی کرد چهره اش رو از آثار نارضایتی خالی کنه. به عنوان مشاور باید گوش می داد، حتی اگر دوست نداشته باشه همچین چیزهایی رو بشنوه. رو به کارن که با احتیاط واکنش هاش رو زیر نظر داشت، گفت: ادامه بده!
کارن سرش رو پایین انداخت و نگاهش رو به انگشت هاش توی هم داد.
- بعد از مرگ ناگهانی پدر و مادرش بدتر هم شد. دیگه تنهایی بهش فشار آورده بود. تا اون موقع یه ماه هم از خانواده اش جدا نشده بودیم... مدام از من می خواست دم دستش باشم، به همه چیز گیر می داد. انگار باید یا خودش دیوونه می شد یا من رو دیوونه می کرد.
دوباره به نسیم نگاه کرد.
- ماهان هم که شر و ور تو گوشش می خوند... ما رو بدبخت کرد و خودش به چیزی که همیشه می خواست رسید.
- خونه؟
- آره.
romangram.com | @romangram_com