#_به_من_بگو_لیلی_پارت_375
کارن با چشم غره به طرف آیفون رفت. چند دقیقه طول کشید تا ناهار رو از پیک بگیره و پولش رو حساب کنه. ظرف ها رو به آشپزخونه برد و با نگاهی به لبخند شیطون لیلی گفت: میز رو بچین! من الان میام.
لیلی سر تکون داد. کارن به کتابخونه رفت و در رو پشت سرش بست. برای لحظه به در تکیه داد و پلک هاش رو بست. از پیچیده تر شدن زندگیش می ترسید. از هر لحاظ سر در گم بود. حتی نمی تونست در این مورد با مشاورش حرف بزنه. نفس عمیقی کشید و موبایل رو از جیب شلوار بیرون آورد. مشغول قدم زدن شد و شماره ی هاتف رو گرفت. مثل همیشه با اولین بوق جواب داد: جانم دکتر؟
- سلام.
- سلام از ماست. کجا بیام؟
- نه... دیگه لازم نیست.
- یعنی... کلاً کنسل کنم؟
- آره. تا همین حد کافیه. همه ی فایل ها، هر چی رو دوربین و سیستم و هارد داری، پاک کن! پولت رو هم فردا می ریزم به حسابت.
- رو چشمم دکتر. پس دیگه با من کاری ندارید؟
- فعلاً نه.
خداحافظی کردند. موبایل رو توی جیب برگردوند. هاتف آدم چک و چونه ای نبود. پول می گرفت و کاری رو که می خواستی انجام می داد. بعد هم بدون هیچ اثری تموم می کرد و می رفت. پرونده ی دکتر یاوری رو هم خودش برای کارن تکمیل کرده بود. کارن دوباره نفس عمیقی کشید و سراغ پرونده ای رفت که هاتف برای لیلی جور کرده بود. کنسل کردن این برنامه بار سنگینی رو از روی دوشش برداشته بود. پاکت کرم رنگ سایز آ چهار رو برداشت که روش اسم «ن.م» نوشته شده بود. نگاهی به داخلش انداخت و برای چندمین بار عکس های مختلف از خودش رو همراه لیلی دید. هر بار دور از چشم همه، با هاتف تماس می گرفت که توی موقعیت باشه... دیگه این پنهان کاری ها تموم شده بود. درسته که بعد از غزاله قصد نداشت هرگز به زنی اعتماد کنه اما بعد از برخورد با لیلی و این زمانی که باهاش گذرونده بود، حداقل به یک چیز اطمینان داشت. اینکه لیلی هیچوقت به کارن و زندگیش آسیبی نمی زنه.
عکس ها رو برگردوند. می دونست که دیگه نیازی به این اهرم فشار پیدا نمی کنه. اولین کشوی زیر قفسه های کتاب رو باز کرد. پرونده رو داخلش گذاشت و کشو رو بست. نگه داشتنش توی این کتابخونه که محل ملاقاتش با همکار و دوست هاش بود، صورت خوشی نداشت... به موقع از شرش خلاص می شد. می تونست آتیشش بزنه یا هر کار دیگه ای.
با خیال راحت تری از کتابخونه بیرون رفت و توی راهرو صدای لیلی رو شنید: کجا موندی؟
romangram.com | @romangram_com