#_به_من_بگو_لیلی_پارت_370
لیلی یه گوشه ننشسته بود، حتی کیفش رو هم زمین نذاشته بود. داشت جلوی قفسه ی CD ها راه می رفت. قفسه ای که نصف یکی از دیوارهای پذیرایی رو پوشونده بود. به طرف تلفن رفت و همزمان گفت: راحت باش!
لیلی به طرفش چرخید. کارن ادامه داد: یادته که... اولش قرار بود جلسه ها تو خونه ام تشکیل بشه.
اما با یادآوری برخورد اولشون توی همین خونه، حسابی از جمله اش پشیمون شد. گونه های لیلی دقیقاً مثل همون روز سرخ شده بود. کارن مطمئن بود که تمام این مدت به همین فکر می کرده. تک سرفه ای کرد و نگاهش رو از چشم های خیره ی لیلی گرفت. خودش رو به اون راه زد، شماره ی رستوران نزدیک آپارتمانش رو بیرون آورد و سفارش داد. بعد برای از بین بردن جو ناجور بینشون به طرفش رفت و با اشاره به قفسه ها گفت: چیزی چشمت رو گرفته؟
لیلی چشم از آلبوم های موسیقی برداشت و به حرف اومد: همه اورجیناله؟!
- بیشترشون.
- ...
- چیه؟ فکر نمی کردی عاشق موسیقی باشم؟
لبخندی گوشه ی لب های لیلی نشست.
- من هم آلبوم های کلاسیک دارم. ولی نه این همه!!!
- فقط کلاسیک نیستند.
- بله... دیدم. حتی جاز هم بینشون هست!
romangram.com | @romangram_com