#_به_من_بگو_لیلی_پارت_369

- حالا شدم دکتر؟ دوباره؟

دنده عقب رفت و ماشین رو جا به جا کرد. بعد از تموم شدن کارش، خاموش کرد و گفت: پیاده شو!

لیلی با اکراه پیاده شد. جلوی ماشین، زیر حباب لامپ، رو به روی هم ایستادند. لیلی لحنش رو مودبانه تر کرد.

- وقتی برنامه ای دارید باید اول از طرف اجازه بگیرید!

- یه ناهار معمولیه... چه برنامه ای؟!!

- درست نیست که من به خونه ی مراجعینم رفت و آمد داشته باشم. خانم یا آقا بودنش فرقی نداره.

- من با یکی دو تا از مریض هام، دوست صمیمی ام!

- ولی...

- راه بیافت!

به طرف آسانسور رفت که حرفی باقی نذاره. لیلی هم دنبالش اومد. توی طبقات سکوت کامل حکمفرما بود. حتی دیوار و در شیشه ای بین آسانسور و ورودی هر واحد، حریم خصوصی رو بیشتر حفظ می کرد. رمز قفل در رو زد و کنار ایستاد. لیلی با تردید وارد خونه شد.

- راحت باش!

با دیدن ابروی بالا رفته ی لیلی خندید و برای عوض کردن لباس به اتاق رفت. می دونست زنی که بیرون منتظرشه اهل زود خودمونی شدن نیست و حتماً یه گوشه معذب نشسته، پس زیاد طولش نداد و با معمولی ترین چیزی که توی کشوی لباسش پیدا می شد، بیرون رفت. یه تیشرت و شلوار ورزشی سفید.

romangram.com | @romangram_com