#_به_من_بگو_لیلی_پارت_367

نسیم برای چند ثانیه بهش خیره موند. بعد حلقه رو گرفت و توی مشتش فشار داد. کارن دوباره پرسید: ماشینت کجا پارکه؟

- تو پارکینگ ساختمون.

- پس همون جا می مونه.

نسیم سوالی نگاهش کرد. جواب داد: با ماشین من میریم.

- نه... احتیاجی نیست.

کارن دیگه حرفی نزد اما به هر حال موقع رفتن با ماشین کارن رفتند.

توی ماشین همه ساکت بودند، حتی مردهای افغان. مدتی رو توی مطب گذرونده بودند تا خیال دکتر از فرستادنشون راحت بشه. مردها رو جلوی در یه خونه ی قدیمی تو جنوب شهر پیاده کردند. موقع خرید دارو نسیم پیاده شده بود ولی وقت پیاده کردن مردها، کارن هم کمکشون کرد که از نظر نسیم عجیب بود. نسیم فکر این رو هم نمی کرد که کارن خودش رو تا این حد پایین بیاره. در واقع همه ی این کارها ازش بعید بود. نسیم حالا نسبت به پروسه ی بهبودی کارن خیلی خوشبین تر شده بود. کارن حتی بعد از مدت ها در جریان یه جراحی – هر چند کوچیک – قرار گرفته بود... اولین جمله اش بعد از برگشتن پشت فرمون این بود: ناهار چی می خوری؟

نسیم لب باز کرد که چیزی بگه اما کارن اجازه نداد و گفت: تو خونه، حاضری؟!

نسیم لبخندی زد و چیزی نگفت. کارن نگاه زودگذری به صورتش انداخت و ادامه داد: یه رستوران میشناسم که فیله مینیون خوبی داره.

- فیله مینیون چی هست حالا؟

- چی دوست داری؟

- غذاهای مامانم رو.

romangram.com | @romangram_com