#_به_من_بگو_لیلی_پارت_365

نسیم نفس راحتی کشید و برای چندمین بار از دکتر تشکر کرد. فلاحتی رو به مرد که حالا ایستاده بود و منتظر نگاه می کرد، گفت: بیا داخل! هشیاره... لازمه یه سری توصیه هم بکنم.

مرد با خوشحالی و در حالیکه مدام تشکر می کرد داخل رفت. نسیم با آرامش سرش رو به دیوار پشت صندلی تکیه داد و پلک هاش رو بست. تا همین چند دقیقه پیش استرس عجیبی داشت. چند دقیقه بعد با لمس دو انگشت روی گونه اش، چشم باز کرد. کارن جلوش ایستاده بود. پرسید: خواب بودی؟

- نه!

نگاه خیره اش رو برگردوند و انگشت هاش رو بلند کرد. پالتوش رو از صندلی کناری برداشت و نشست. گفت: دیشب نتونستی بخوابی؟

- آره.

- دکتر خیلی راضیه.

- اهوم.

- مریض باید یه مقدار استراحت کنه، بعد می تونه راه بیفته.

- خودم می رسونمشون که خیالم راحت بشه.

- ...

- تو دیگه برو کارن!

برای چند ثانیه به هم نگاه کردند. بعد کارن با لبخند محوی به عقب تکیه داد و گفت: فعلاً می مونم.

romangram.com | @romangram_com