#_به_من_بگو_لیلی_پارت_364


فلاحتی با تعجب لبخند زد و گفت: مطمئنید تخصصتون چشم نیست؟

کارن هم خندید و گفت: اگر بخوایید یه روز رئیس بیمارستان باشید... لازمه در همه ی زمینه ها اطلاعات کسب کنید!

فلاحتی ابرو بالا انداخت و لبخندش پر رنگ تر شد. کارن به آینده ی روشن شغلیش خیلی مثبت فکر می کرد و این برای نسیم عجیب اما امیدوار کننده بود. کارن دوباره گفت: کجا می تونم شستشو کنم؟

- داخل همه جور امکاناتی هست. تازه مطب رو تجهیز کردم.

- خوبه.

بحث دوباره تخصصی شد و نسیم به گفتگویی که چیزی ازش سر در نمی آورد، گوش می داد. برای اولین بار از رشته ی تحصیلیش خجالت می کشید. انگار تو لحظه های حساس هیچوقت کاری ازش بر نمی اومد، به جز نگه داشتن پالتو! کارن در اتاق رو با احترام برای فلاحتی باز کرد و گفت: بفرمایید!

هر دو وارد اتاق شدند، نسیم پالتو رو روی یکی از صندلی ها انداخت و به این فکر کرد که کارن هیچوقت با احترام باهاش رفتار نکرده! وقتی پای نسیم وسط می اومد، همیشه بدترین جنبه های شخصیت کارن بیدار می شد و خودنمایی می کرد! نفس عمیقی کشید و این فکرهای بی معنی رو از مغزش دور کرد. چند دقیقه بعد برادر مریض بیرون اومد و گوشه ای ایستاد. نسیم به یه صندلی اشاره کرد و گفت: بشینید!

مرد نشست و تشکر کرد. نسیم ادامه داد: دو تا دکتر خیلی خوب بالا سرشه. نگران چیزی نباشید!

مرد فقط سر تکون داد و گفت: خدا شما را خیر بدهد! شما به تکلیف نشوید...

نسیم متوجه منظورش نشد ولی گفت: ممنون. من که کاری نکردم.

همین که کارن داخل اون اتاق بود خیال نسیم رو راحت می کرد. فرقی نداشت که تخصصش چشم نیست. کارشون کمتر از چیزی که انتظار می رفت، طول کشید. فلاحتی بالاخره در رو باز کرد و با لبخند گفت: خوب پیش رفت، نگران نباش!


romangram.com | @romangram_com