#_به_من_بگو_لیلی_پارت_362
فلاحتی با گیجی به نسیم نگاه کرد و نسیم جواب داد: بفرمایید!
بر عکس تصور، از دیدنش خیلی خوشحال شده بود. فکر نمی کرد تنهایی از پس همچین مسئولیتی بر بیاد. همین که کارن کنارش بود، بهش قوت قلب می داد. کارن و فلاحتی رو به هم معرفی کرد و با دیدن طرز نگاه فلاحتی به کارن کلاً از فکرهاش پشیمون شد. فلاحتی رو به مردها که با اضطراب نگاه می کردند، گفت: مریض باید رو تخت دراز بکشه. یه کلاه مخصوص میدم سرش بذاره.
مرد سالم کمک کرد که برادرش بلند بشه و با لهجه ی افغانی گفت: کجا بریم؟
- از این طرف! همراه من بیایید!
فلاحتی به سمت دری رفت که به اتاق کوچکتری باز می شد. ازشون خواست کفش هاشون رو در بیارند و دمپایی های مخصوص بپوشند. صداشون رو از داخل می شنید. صدای فلاحتی که می گفت: دراز بکش!... این رو بنداز روت...
و برادر مریض که جمله های فلاحتی رو با «چشم» گفتن تایید می کرد. در بسته شد و کارن به طرف نسیم اومد. دیروز عصر توی موسسه ته ریش داشت و امروز پرفسوریش کرده بود... عطر خنکش زودتر از خودش رسید. چند لحظه توی سکوت صورت نسیم رو بررسی کرد. نسیم پرسید: چیه؟
- من اومدم خیالت راحت شد، آره؟
- راضی نبودم از کار و زندگی بیفتی.
- امروز جمعه است. من هم که به لطف تو بیکارم!!
- به لطف من یا عدم کنترلت؟
کارن اخمی کرد و گفت: اگر نمی خواستی بیام چرا دیشب خبر دادی که عمل امروزه؟
romangram.com | @romangram_com