#_به_من_بگو_لیلی_پارت_361
- تا کی جبرانی بمونم؟
نگاهی به عقب انداخت و با خنده گفت: تا آخر وقت!... چک می کنم!
- نمی خوای برسونمت؟؟
فکرش سمت دوشنبه شب جلوی در آپارتمان کشیده شد و از همون جا جواب داد: لازم نکرده!
30
صداش رو پایین آورد تا به گوش مرد افغان و همراهش نرسه. روی صندلی های مریض نشسته بودند و بدجوری با دلشوره نگاه می کردند. گفت: توی دردسر انداختمت؟
دکتر فلاحتی نژاد لبخندی زد و جواب داد: نه، خودم خواستم.
- مطمئنی تو مطب خطری نداره؟
- عمل چشم همیشه ریسک داره. نمی تونم صد در صد قول بدم. به خصوص که اینجا امکان بستری و مراقب ویژه نیست...
هر دو به چشم های هم خیره موندند. حالا انگار قضیه برای نسیم واقعی تر شده بود. آب دهانش رو قورت داد. به کار دکتر فلاحتی اعتماد داشت ولی قبول همچین مسئولیتی سخت بود. فلاحتی شونه ی نسیم رو فشار داد و گفت: انشا الله که مشکلی پیش نمیاد. عکس و آزمایش ها چیز جدی ای نشون نمیدند. خوشبختانه دیر نشده...
نگاهی به مردها کردند و دکتر فلاحتی لبخند اطمینان بخشی بهشون زد. چند ضربه به در خورد و نسیم از جا پرید. از عمد روز جمعه رو انتخاب کرده بودند که دکتر مریض نداشت و محیط دفتر و مطب ساکت بود. نسیم نمی تونست حدس بزنه که کی پشت دره. دکتر سمت در رفت و گفت: حتماً سرایدار ساختمونه.
اما مرد شیک پوش پشت در، سرایدار نبود! کارن با دست به داخل اشاره کرد و گفت: اجازه هست؟
romangram.com | @romangram_com